هانیه دختر نازمامان و بابا

خاطرات زندگی

سلام به دخترنازم هانیه جون امروز به پیشنهاد دوست عزیزم معصومه جان تصمیم گرفتم این وبلاگ رو برات درست کنم تا بتونی خاطرات شیرین زندگیت رو اینجا داشته باشیمحبت

دومین برف زمستانی

سلام هانیه جان تازه یک سال از تولدت میگذره که هوا سرد شده و اسمون زندگیت شروع به بارش برف کرده نوشتم دومین برف چون پارسال دقیقا موقع به دنیا اومدنت برف سنگینی اومده بود و همجا پوشیده از برف بود. لباسهاتو تنت کردم باهم رفتیم حیاط برف رو از نزدیک بهت نشون دادم خیلی ذوق زده شده بودی و خوشحال     ...
19 مهر 1397

روز اول مدرسه

سلام دختر نازم امروز صبح اماده شدیم قبل رفتن بابا هادی هم بیدار شد از زیر قران تو رو رد کردیم اسفندی برات دود کردم که یه وقت چشم نخوری ساعت هشت ونیم رفتیم مدرسه یه نمایش کوچیک براتون اجرا کردن چون محرم بود خیلی جشن براتون نگرفتن کلاس بندی شدی وافتادی تو کلاس خانم مختاری . یه هدیه بهت دادن که عکسشو برات میزارم به همراه کتابهای مدرسه. من و بابا هم برات یه هدیه گرفتیم دفتر نقاشی و خط داربا عکس خودت که خیلی ذوق کرده بودی       ...
31 شهريور 1397

کلاس اولی مامان

سلام هانیه جونم امشب ۳۰ شهریور سال ۹۷ تازه از شهرستان اومدیم تاسوعا و عاشورا اونجا بودیم وسایل مدرسه تو اماده کردم چون فردا میخوای بری مدرسه چون کلاس اولی هستی یه روز زودتر میری. البته چون سال گذشته پیش دبستانی میرفتی با حال و هوای مدرسه تاحدودی آشنا هستی ولی بااین حال خیلی ذوق داری که فردا بشه بری مدرسه❤❤ امسال فاز یک تو رو ثبت نام کردم مدرسه شهید مهدی دوست امیدوارم فردا که روز اول مدرسه رفتنت هست بتونی با توکل برخدا این راه رو با موفقیت به سرانجام برسونی و دعای من و بابا هم همیشه همرات هست دخترم ناز مامان💕💕     ...
30 شهريور 1397

تولد یک سالگیت مبارک💕

پرنسس من چه خوب شد که به دنیا اومدی و چه خوبتر شد که همه دنیای من شدی هانیه جانم… عشق مامان و بابا تولدت هزاران هزار بار مبارک.💕❤💕 دختر زیبای من هانیه جانم!جشن تولدت یک بهانه هست که روی هدیه تولدت بنویسم بی نهایت دوست دارم و به وجودت افتخار میکنم. عزیزم عشقم تولدت مبارک.     ...
4 شهريور 1397

اولین کوتاهی مو

سلام دخترم هانیه جان یادمه اولین بار که موهاتو کوتاه کردیم خود بابا برات زد موهای خوشگلت رو با ماشین شماره هشت زد تا یه دست بشه موهات خیلی بامزه شده بودی خیلی گریه نکردی و آروم نشسته بودی با اسباب بازیت بازی میکردی و منم سرگرمت کردم تا موهات کوتاه شد حالا یه چنتا عکس از اون موقع برات میزارم که خودتو ببینی عزیزم❤❤❤   ...
4 شهريور 1397

تاتی تاتی راه رفتنت

سلام هانیه جونم دختر نازم دندونهای نازت دیگه دراومده بود و از شش ماهگی علاوه بر فرنی سوپ هم به غذات اضافه شده بود و در کل خیلی کم غذا بودی نسبت به بچهای دیگه ولی تو راه رفتن خیلی عجله داشتی از هشت ماهگی مبل رو میگرفتی و راه میرفتی خیلی ذوق داشتی تا اینکه تو ده ماهگی خودت روپاهات واستادی و یواش یواش راه افتادی تقریبا تو یازده ماهگیت خیلی خوب راه میرفتی شاید الان که هفت سالت هست و من دارم این خاطرات رو مینویسم و مبینم بین دوستات دونده خوبی هستی به خاطر زودراه افتادنت باشه. ...
19 مرداد 1397

آش دندونی هانیه جون❤

سلام هانیه جونم دخمل گلم دیگه شش ماه از زندگیت گذشته بود و وارد هفت ماهگی شده بودی و دندون خوشگلت دراومد بود قبل از تواول دندون مبین و بردیا دراومده بود یادم رفت بگم که بردیا و تو مبین پشت سرهم به فاصله سه چهار روز بدنیا اومدید مامانی آش دندونی سه تا تون رو گذاشت و یه هفته بعد از اش دندونت دراومد تو زودتر از بچها مینشستی و چهار دست و پا راه میرفتی روروک رو دوست داشتی و روزا توش راه میرفتی و بازی میکردی.   ...
3 مرداد 1397

کوچولوی مامان با رفلاکسش

سلام هانیه جانم دیگه ما شده بودیم یه خانواده سه نفره روزها میخوابیدی و شبها بیدار بودی و اصلا روی زمین نمیخوابیدی باید یا بغلت میکردیم یا توی گهواره تکونت میدادیم با این مدل خوابیدنت دیگه من و بابا عادت کرده بودیم تا اینکه یه روز که داشتم بهت شیر میدادم راستی گفتم شیر تو شیرمنو نخوردی فقط یه ماه اول بعدش شیر خشک میخوردی داشتم میگفتم بعد خوردن شیرت یهو همه رو بالا اوردی اولش خیلی ترسیدم به بابا هادی زنگ زدم گفت نگران نباش شب زود میام خونه لباسهاتو عوض کردم باهم بودیم تا بابا اومد که بابا گفت یکی از بچهای دوستش این مدلی بوده بردیمت دکتر کلی دارو بهت داد با یه مدل دیگه شیر خشک خیلی بهتر شدی ولی خیلی زیاد شیر نمیخوردی یکم زیاد میخوردی اذیت میشد...
14 تير 1397

جشن نوزادی هانیه جون

سلام هانیه جونم قربون اون دست و پاهای ظریفت برم که مثل یه عروسک بودی وقتی بدنیا اومدی ۱۴ آبان روز شنبه ساعت ۸ صبح چشمهای قشنگتت به این دنیا بازشد💕 فردا اون روز از بیمارستان راهی خونه شدیم همه تو خونه منتظرت بودن اون روز مصادف بود با روز عرفه به به که چه روز خوبی بود♥️ اون روز بابایی نبی بغلت کرد و تو گوشت اذان و اقامه رو خوند دختر اروم و ساکتی بودی همه برات کلی هدیه آورده بودن🎁🎁🎁 بعد چن روز دیدم وای صورت نازت زرد شده بردیمت دکتر گفتن زردی گرفتی و تو بیمارستان بستری شدی روزهای سختی بود چقدر های های گریه میکردم اینقدر اون روزا ناراحت بودم که دلم نمیخواست از اون موقع عکس داشته باشم و یاد اون دوران بیافتم بازم خد...
13 تير 1397

ماههای آخرو...تولد دخترم💕

سلام هانیه جونم دیگه رفتم به ماههای آخر بارداریم و تقریبا همه چی رو منو بابا آماده کردیم چقدر تو این ماها باهات حرف زدم درد و دل کردم دلم برای تکون خوردنات تنگ میشه بااینکه دوران حاملگی سختی رو داشتم ولی زود تموم شد. یادمه ۱۳ آبان ۱۳۹۰ روز جمعه من و بابا هادی همه وسیله های مربوط به تو رو برداشتیم و رفتیم خونه مامانی و از اونجا با مامانی زینب رفتیم بیمارستان ولیعصر خاله زهرا چون دکترم گفته بود شب قبل زایمان بیمارستان باش بابا رفت خونه من و مامانی موندیم بیمارستان اون شب یادمه اصلا خوابم نمیبرد چون هم استرس داشتم و هم دیگه فردا میخوای بیای بغل من باشی. توی دوران حاملگیم خیلی خوابت رو میدیم به همین خاطر خیلی دوست داشتم زودتر فردا بیا...
12 تير 1397